روی قبرم بنویسید کسی بود که رفت
لحظه ای از غم ایام نیاسود که رفـــت
بــنــــویــسید از اغوش خدا آمده بــود
هیچ کس هیچ نفهمید که چرا امده بود
بـنــویسید نفهمیــد کســــی دردش را
هیچ کس درک نـــمی کرد رخ زردش را
بنویسیدکه یک عمر کسی را کم داشت
در نـــگاهش اثر از حادثه ای مبهم داشت
بــنـــویــسید هــــوای دل او ابـــــری بـــود
بنوسید که اسطوری بـــــی صبـــری بود
بنوسید پرش لحظه پــــرواز شــــکست
بنوسید دلـــش را به دل پــیچک بست
روی قبرم بنــوسید دلی عاشق داشت
دور تا دور دلش یاس واقاقی می کاشت
رج به رج فرش دلش راگره باخون می زد
شهرتش طعنه به رسوایی مجنون میزد
بنوسید که با عدل جهان مساله داشت
بنوسید که از عالم و ادم گله داشت
شعر جانسوزی اگه گفت همه از دل بود
بــنــوسید که او پـای دلش در گـــل بود
بنوسید که پروانه صفت سوخت پرش
بنوسید غمی بود به چشمان ترش
بنوسید که همواره غمی پنهان داشت
بنوسید به تقدیر وقضا ایمان داشـــت
بنوسید جوان رفت وکهنسال نبـود
بنوسید اگر حرف نــــزد لال نبــــود

مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم میآید
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل ردیف غزلم تکراریست
آری از اینهمه تکرار بدم میآید
محمد سلمانی
ما را در سایت ... یه لقمه نون و گریه ... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 12